چند شب پیش دفترچه شماره تلفن قدیمیم رو پیدا کردم

یه نگاه بهشون انداختم .. شماره دوستای دوران ابتداییم ..

یه شماره رو گرفتم

ولی خونشون رو از اونجا برده بودن

شماره بعدی رو گرفتم

مامانش گوشی رو برداشت

گفتم سلام منزله ...!! گفت بله

- بهاره خانوم هستن ؟

بله شما ؟

- یکی از دوستای قدیمش هستم

بهاره : الو سلام

- سلام

-خوبی بهاره ؟

بهاره : با کمی مکث مرسی

- (از فراموش شدن میترسیدم از اینکه منو یادش نباشه بخاطره همین اصلا تصمیم نگرفتم یه کم اذیتش کنم 

تا سوپرایز بشه . ولی سوپرایز هم شد خیلی) گفتم من فلانی ام !

بهاره جیغ کشید گفت مامان عاطفسسسسسسسسسسسسسسسسسس

اینقدر ذوق کردددد اینقدر ذوق کردمممممممممم

با هم حرف زدیمو گفت چیشد یهو کجا رفتین ؟؟ چند بار زنگ زدم خونه قبلیتون کسی جواب نداد

دیگه تعریف کردم که از اونجا رفتیمو ..!!!!

دانشجو شده ! مطئنا الان خیلی عوض شده . میخوام ببینمش بعد از 7 یا 8 سال !

گفت یکی از بچه ها ازدواج کرده .. همون که زیاد دوسش نداشتم خود شیرین بود  : ))


بچه ها یه دوست داشتم خیلی مثله خودم بود .. نیلوفر .. تصمیم داشت فیلنامه نوس بشه قلمه خوبی هم 

داشت!مطئنم الان خیلی موفقه

دوست دوران اول ابتداییم خیلی ماه بود .. ولی وقتی رفتیم دوم از اون مدرسه رفت

اسمشو میگم چون دوست دارم پیداش کنم .. دلم میخواد ببینمش

شاید یه روزی هوس کرد اسمه خودشو سرچ کنه و رسید به وبلاگه من و پیدا شد

زهرا وظیفه سعدآبادی !

معلم هام .. ناظمم

بعضی وقت ها که به اون دوران فکر میکنم احساس میکنم یه خواب بوده .. خواب بودمو همش رو خواب دیدم و الان 

بیدار شدم


واقعا چه قدر دوستای زیادی داشتم با همه دوست بودم .. چه قدر درس خون بودم همش شاگرد ممتاز

میشدم ..معدله 20 ! حالا چه فایده ای به حاله الانم داره

چه قدر محبوب بودم ..  برای مبصره کلاس شدن که معلممون رای گیری میکرد رای می اوردم !

ولی الان !!! انگار اعتماد به نفسم خیلی کمتر از اون زمان شده !



+ امتحانام امروز تموم شد / ترم تابستونی هم که نداریم ..