197_ مُسَکِن موقت

مُسَکن موقت من تو این چند روز دیدن سریال های چند فصلی بود ...

الان که به پست های قبلیم فکر میکنم خنده ام میگیره میگم چه چیزهایی برای معظل بوده .

اما واقعا طاقتم کم شده ، همون چیزهایی که بنظر ساده و الکیه وقتی توش میفتم به معنای واقعی تقلا میزنم .

اون تقلا زدن آدمو از پا میندازه .

فعلا بهترم .

تا ببینیم خدا چی میخواد :)

196_ باگ

وبلاگم تبدیل شده به شرح حال نویسی .

دوست نداشتم اینطوری باشه و فکر نمیکردم روزی به این مراحل برسم .

باگ خودمو پیدا کردم ، وقتی یک اتفاق کوچیک تو زندگیم میفته ذهنم میپره به گذشته و تمام خاطرات بد یادم میفته ، بخاطر همینه که بی تاب میشم و توانمو از دست میدم .

فکر میکنم اگر اونا اتفاق نمیفتاد الان به این جا نمیرسیدم که سر کوچیک ترین مسائل آزار ببینم .

ایناست که اذیت میکنه .

آدم هایی که اذیتم کردن در صحت و سلامتی و شادی کامل دارن زندگی میکنن ...

بعد من دارم ذره ذره آب میشم ....

دلم معجزه میخواد ، یک معجزه 

195 _ بمب

ادامه نوشته

194 _  عصبانیت

من در گذشته خیلی دختر صبوری بودم ، ولی الان دیگه نیستم .

مثلا دیر عصبانی میشدم یا اگر عصبانی میشدم رفتارهای عجیب نداشتم .

ولی الان زود عصبانی میشم و دیگه کنترلی رو خودم ندارم و داد میزنم .

حالت حاضر جواب پیدا کردم ...

دیگه رعایت و مراعات ندارم !

زود رنج هم شدم در کنارش .

خیلی راحت بغضم میگیره ، مثلا اگر صحنه دردناک ببینم یا فیلم غم انگیز گریه ام میگیره ...

اینو دختری داره میگه که وقتی یکی میگفت با فلان فیلم گریه کرده ، من برام عجیب بود اون فیلم مگه گریه داشت ؟

چقدر عوض شدم ... خیلی

193 _ تردید

شما که غریبه نیستید ، این روزها دچار تردید شدم !

چند روز پشت سر هم بهم پیشنهاد دوستی شد از جانب پسرهایی که به ظاهر هیئتی و مذهبی هستن !

و رد کردم ، چون بنظرم کلا وقتی قرار باشه یک دوستی منجر به گناه باشه و آخرشم قهر و دعوا و کات کردن ، هیچ فایده ای نداره ....

سختیش این بود که یکیشونو از لحاظ ظاهری خوشم اومد ، حالا ویژگی های دیگه اشو که نمیشناختم . جزو اون دسته آدم هایی بود که به دلم نشست .

اول این که خوشم نمیاد یکی با ظاهر مذهب و هیئت اینطوری اصلا محرم و نامحرم براش مهم نیست و عملا میگه باید تجربه ج ن س ی داشته باشه .

دوم این که اصلا دلم نمیخواد خودمو بازیچه کنم و دوست ندارم آبروی چادرو ببرم .

و مورد سوم تردیدی که گفتم ، گفتم نکنه این منم که دارم اشتباه میکنم ، شاید باید مثل همه که دوست میشن چند سال و چنین تجربه هایی هم میکنن ، آخرش یا به ازدواج ختم میشه یا نمیشه ، شاید باید منم اینطوری باشم .

نمیدونم چقدر حرف هام روشنه یا نه ، اما از روی تنهایی آدم ممکنه تصمیم های خطرناک بگیره .

من یکی از موردها رو که بالاتر گفتم ، واقعا دلم گرفت میخواستم ردش کنم ، گفتم نکنه این یک فرصته و از خودم دریغ میکنم ، واقعا دلم میخواست بارها ببینمش بارها باهاش برم بیرون بارها تلفنی حرف بزنیم ، دوستش داشته باشم ، دوستم داشته باشه .

اما آخرش بهش گفتم نه ....

وقتی گفتم نه انگار قلبمو زیر پام له کردم رفتم .

عقایدم اجازه نمیده خیلی کارها رو بکنم ، نکنه زیادی دارم سخت میگیرم ؟ نکنه این خودِ منم که باعث تنهاییم هستم ؟ و کلی سوال دیگه .....