احساس میکنم از درون دارم متلاشی میشم و بدنم به ذرات مختلف تقسیم شده و فقط پوست به عنوان محافظ و روکش باعث شده تیکه تیکه های وجودم بیرون نریزه و پخش نشه .

تا میام زخم هامو خوب میکنم تا میام حالمو خوب میکنم دوباره یک اتفاقی میفته که بخیه های تازه و جوش نخورده ی روحم ، یهو کشیده میشه و مجدد درد ها از اول و حتی بدتر تکرار میشه .

نمیدونم تا کِی و کجا این چرخه ی ناسالم میخواد ادامه پیدا کنه .

من خیلی خسته ام و نمیدونم چند بار باید بگم خسته ام و اصلا گفتنش چه فایده ای داره ؟؟ 

حس میکنم در هم شکسته شدم ، یک مُرده متحرک .

و هیچ کدوم اینا حق من نیست ...

حقم نیست .

درجا میزنم ، چیزی پیش نمیره چرا ؟؟ چرا هیچی سرجای خودش نیست ؟ چرا آخه ...