81 -این چند روزه گذشته
چند روزی بود که مامان بزرگم میگفت منو ببرین خونه خودم : (
مامانمم دید که اگر به حرفش گوش نده بعده چند سال پشیمون میشه و دلش میسوزه
حالا خدایی ما خیلی رفتارمون باهاش خوب بود
دیگه چهارشنبه که از دانشگاه اومدم خونه حاظر شدم تقریبا ساعت 4 راه افتادیم ..
تو ماشین مادر بزرگم خیلی اذیت شد خیلی
نزدیکای خونشون که بودیم بخاطره اینکه کلید ها دسته خاله ام بود مامانم زنگ زد که بره هم درو باز
کنه هم یه چایی بذاره
وقتی رسیدیم دیدیم اصلا نیومده
دیگه یه جورایی بهمون برخورد و زنگ زدیم کلید هارو اورد
اونشب زن داییمو 3 تا از پسر داییهام هم اومدن .. برامون شام هم اوردن
دیگه همینطوری حرفو تعریف و ...
پسر داییم پرسید عاطفه ترم چندی ؟؟ گفتم 3 / یهو چشاش برق زد گفت جدی میگی؟ گفتم اره 
اخه من پیش دانشگاهی نخوندم در عرصه تحصیل جلو افتادم ..همه فکر میکنن الان باید پشت
کنکوری باشم
اونشب هم گذشتو
و پنج شنبه روزه اربعین رسید .. نذری میدادن با خالم میخواستم برم
داشتم اماده میشدم که یه لحظه موندم کدوم شالمو سر کنم
یه شاله کرم و یه سرمه ای و مقنعه و روسری برده بودم
مقنعه و روسری که نمیخواستم شالها هم که کرمش برای روزه اربعین خیلی روشن بود و سرمه ای
هم زیاد به من نمیاد
اقا همچین این دو تا شالو با هم ترکیب کردمو سر کردم که خودم کف کردم 
نذری نهار ابگوشت بود و سفره پهن کرده بودن
بعد که رفتم خونه دیدیم چند تا از فامیلها اومدن عیادت
قرار بود منو بابام جمعه صبح برگردیم و مامانم اونجا بمونه
ولی شنبه رو که تعطیل کردن جمعه رو هم موندیم
خب بعضی از فامیل ها خیلی خوب به مامان بزرگم روحیه میدادن ولی یکشیون که دختر دایی مامانمه
هی میگفت عمه نمیدونستم اینقدر حالت بده وووعمه چه قدر حالت بهتر بود ..و هی از این حرفا 
بچه ها از من به شما نصیحت وقتی میرین عیادت مریض بهش روحیه بدین نه اینکه بدتر تضعیف
روحیش کنین
مامان بزرگم زیاد حالش خوب نیست ..یعنی دکتر ها گفته بودن دو ماه دیگه بیشتر تو این دنیا نمی
مونه /زیاد میل به غذا خوردن نداشت .. باز توی خونه ما دستشو میگرفتیمو راه میرفت ولی تو خونه خودش وضعش بدتر بود
یه کاسه مِسی داشت که وقتی مامانم اورد گفت این کجا بود ؟
مامانم گفت بین ظرفها
بعد گفت من اینقدر اینو دوست دارمو دنبالش گشتم
الهیییی
بعد مامانم شوخی شوخی گفت اینو میدی به من و گفت نه ..حالا این اتفاق با کلی خنده
و شوخی همراه بود
بعد که مامانمو خالم رفتن تو حیاط
منو بابام بودیم تو خونه ...مامان بزرگم گفت میخوام بدمش به دختره خودم یعنی من 
اینقدر بهم چسبید .. میگن هر چی از دوست رسد نیکوست ..دیگه ازش تشکر کردم
روز جمعه هم چند تا از فامیل اومدن ..مامان بزرگم یه نتیجه داره که یک سالو نیمشه ..وقتی
اونو میبینه کلی خوشحال میشه و انرژی میگیره
اینقدر احمقه براش انار دون کردم نشست دونه دونه انارهارو میذاشت تو دهنش
آخییی
یه بارم خونه ما بود داشتم سالاد شیرازی درست میکردم دیدم همچین مظلوم داره نگاه میکنه
بهش گفتم سالاد میخوری ..سرش اورد پایین یعنی اره
براش سالاد ریختم نشست دونه دونه خیارهارر میخورد
چه قدر بچه نینی بازمزست بخدا
فلش بک : 5 آبان روزه عید قربان هم خونه مامان بزرگم بودیم
بعد خواستگار اومد برای من
به دوستم اس دادم هیچوقت فکر نمیکردم خونه مامانبزرگم خواستگار بیاد
پسره 24 سالش بود و دیپلم .. نه من قبول کردم نه بابام ..چون هم خودم هم خونوادم دوست نداریم
برم یه شهره دیگه زندگی کنم .. بعدشم فکر نکنم من بتونم با پسری که یه ذره از هنر نمیدونه زندگی کنم
حداقل یه شاخه هنرو باید بلد باشه .. 
حالا اینو گفتم که برسم به اینجا :
دختره همسایه مامان بزرگم دوسته منه ..14 سالشه و اول دبیرستان
پسره رفته خواستگاری دوسته من
مامانه دختره بهم میگفت زهرا زیاد راضی نیست به این ازدواج
خب بایدم راضی نباشه هنوز بچس : |
روز شنبه ساعت 4صبح من وبابام راه افتادیم .. وای جاده پر از مه بود ..یعنی یه لحظه دیگه هیچی
و هیچ جا معلوم نبود
و خداروشکر به سلامتی رسیدیم
دیگه شنبه 2تا از مجسمه هامو ساختم و برای امتحان فتوشاپه یک شنبه تمرین کردم
یکشنبه امتحانمو دادم و اون فیلم هایی که تو اپه قبلی گفتم رو دوباره دانلود کردم
ولی نرسیدم
همشو دانلود کنم .. ولی فیلم های هیجان انگیزیه
امروزم که دوشنبه اس و فردا ژوژمانه مجسمه سازیه .. هنوز ماسک هامو و 2تا از
مجسمه هامو رنگ نزدم
فعلا برم به کارام برسم
تا بعد 
...............